گل یاس
تلخ ترين خاطره فرهاد شيرين است
زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هرکه عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست من میان جسم ها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساس ها می تپد دل در شمیم یاس ها زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است زندگی یعنی همین پروازها صحبتها ٬ لبخندها ٬ آوازها می شناسم اثر خیس قدم هایت را تو رهاورد سکوت و نم باران داری ابر شب رنگ در آمیخته با آرامش که پس خاموشی ات قصه طوفان داری شور شیرین سرایش ز توام بر جان است ای که افکار مرا دست به دامان داری ململ ذهن نوازی و نمت شعر افزا چشم عشاق به هر گریه تو گریان داری بسته ای سلسله بر کلکم و می جنبانی ای که رگبار غزلناک فراوان داری می فشانی به سرم رشته ای از مروارید شوق سازا به لطافت چو من ایمان داری! اشک و رخساره ی من در شرف دیدارند خواهم ای ابر که باریده و پنهان داری آشنای من شبگیر شدی دیگر تو! که به هر واژه ی شعرم سر پیمان داری می شناسم اثر خیس قدم هایت را تو رهاورد سکوت و نم باران داری.. کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز وهیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز وهر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم... تا روزگار بو نبرد... گفتم که کاری به کار عشق ندارم تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت شبنمی غمزده از گوشهُ چشمان من آویخت دوری بین من و تو،دوری ماهی و دریاست دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست اقرا باسم ربك الذي خلق... بخوان! ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان! ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم. صدا پاسخ داد: ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت......... و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند. ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم! 


نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت آن چنانی
که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند بر تن لحظه ی خود 



